کارنکارن، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

هدیه الهی من

هفته 30

امروز دوباره رفتم سونو پیش دکتر احمدی تو رویان دقیقا همون جوری بود به طور متناسب ولی 2 هفته کوچکتر که قرار شد هفته دیگه آمینو نوسنتز بدم اما این هفته یه اتفاق بعد افتاد17 شهریور روز جمعه ما خواب بودیم که پدرجون تلفن زد گفت مامان بزرگ مرد که واقعا شوکه شدیم من و بابا کاوه مامان بزرگ خیلی زن خوبی بود خیلی دوست داشت تو رو ببینه و بابایی هم مامان بزرگشو خیلی دوست داشت من اون روز خونه موندم و بهشت زهرا نرفتم ولی همش گریه کرفتم اصلا باور کردنی نبود
18 خرداد 1392

هفته29

با نشون دادن سونوگرافیم به خانم دکتر مهربون خانم دکتر شادانلو قرار شد تا یه هفته 10 روز دیگه دوباره برم سونو اما دوباره پیش دکتر احمدی تو رویان اگه همه چیز متناسب باشه مشکلی نیست و باید استراحت کنم و خوب بخورم و البته دکتر شادانلو گفت دیگه لازم نیست بیای پیش من برو پیش دکتر معینی
18 خرداد 1392

هفته28

بابایی زنگ زد گفت فردا باید بری بیمارستان من سر کار بودم خیلی گریه می کردم بغض گلومو گرفته بود رفتم پیش مدیرمون با گریه بهش گفتم اونم کلی دلداری داد و گفت حالا برو پیش یکی دیگه خلاصه گشتیم و گشتیم یه دکتر خوب پیدا کردیم اونم نامه داد واسه سونو و اما این بار همه چیز تغییر کرد گفت همه چیز خوبه فقط بچه کوچیک تر از سنش هست در اصطلاح iugr هست خیلی خوشحال شدیم و برام آزمایش آمینوسنتز نوشت الیته من دیگه سر کار نمی رفتم تو خونه واسم خیلی سخت اما واسه سلامتی تو همه کار می کنم خدایا شکرت خدایا شکرت همه چیز خوبه و اما آمینوسنتز یه داستانیه واسه خودش
8 خرداد 1392

هفته27

امروز هم واسه چکاپ رفتم پیش خانم دکتر گفتن رشدت کمه و کوچولو هستی بخاطر همین منو فرستادن پیش خانم دکتر پور انصار پریناتولوژیست بعد از معاینه و سونو گفت سرت کوچکتر از اعضای دیگر بدنت هست خیلی ناراحت شدم رفتم پیش بابایی تو آزمایشگاه قرار شد بریم یه جای دیگه سونوگرافی نسل امید وقت گرفتم رفتیم با بابایی اونم تایید کرد دیگه فکر می کردیم تو مریضی مامانی حتی بابایی گفت باید نامه بگیرم بریم بیمارستان واسه کورتاژ ولی دلم راضی نمی شد
8 خرداد 1392

مراقبتهای پزشکی از تو

بعد از اینکه فهیمیدم شاهزادم تو راه هست خیلی خوشحال شدیم من و بابایی البته ما این روزا اثاث کشی داریم چون یه خونه کوچولو خریدیم تو تهران بعد از اون من هر ماه می رفتم پیش دکتر ماندانا همت که از دکترای بابا اینا تو رویان بود خانم دکتر مهربون و خوبی بود آزمایش غربالگری اول را دادم و همه چیز خوب بود منم مثل همیشه می اومدم سر کار از صبح تا عصر حالا عکسای سونو ها رو می زارم واست عزیز دلم
8 خرداد 1392

وقتی فهمیدم تو دلمی

سلام  من امروز فهمیدم تو دلم هستی اول باورم نمی شد ما خونه مامان بزرگ بابایی هستیم چون خونه مون هنوز بهمون تحویل ندادن این هم عکس بی بی چکم هست
8 خرداد 1392